سرگرمیمطالب طنز و خنده دار

خاطره طنز و جالب از ابوریحان بیرونی

مقاله و خاطره طنز از دانشمند بزرگ ایرانی هم دوره با ابوعلی سینا یعنی ابوریحان بیرونی برایتان داریم که بسیار خواندنی هست.

—————————-

ابوریحان بیرونی, ریاضی دان بزرگ, در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت; “همین اکنون چه وقت پرسیدن هست؟” ابوریحان گفت; “بدانم و بمیرم بهتر هست یا ندانم و بمیرم؟”

—————————-

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت; “همین اکنون چه وقت پرسیدن هست؟” ابوریحان گفت; “بدانم و بمیرم بهتر هست یا ندانم و بمیرم؟” عالم از جواب ماند.

—————————-

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت; “همین اکنون چه وقت پرسیدن هست؟” ابوریحان گفت; “بدانم و بمیرم بهتر هست یا ندانم و بمیرم؟” عالم گفت; “دم مرگ هم می خوای جمله قصار بگی؟ اصلا ندانی و بمیری!” و بالشی را بر صورت او فشرد.

—————————-

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت; “هم اکنون چه وقت پرسیدن هست؟” ابوریحان گفت; “بدانم و بمیرم بهتر هست یا ندانم و بمیرم؟” عالم گفت; “بدانی و نمیری که خیلی مفید هست, ولی خب رفتنی هستی دیگر.” و دستگاه ها را از او باز کرد.

—————————-

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت; “همین اکنون چه وقت پرسیدن هست؟” ابوریحان گفت; “بدانم و بمیرم بهتر هست یا ندانم و بمیرم؟” فرزندان ابوریحان ظاهر شدند و گفتند; “کلید آن گاوصندوق بزرگه را کجا گذاشتی؟” ابوریحان گفت; “می خواین چی کار؟” گفتند; “بدانیم و بمیری بهتر هست یا ندانیم و بمیری؟”

همچنین بخوانید :
داستان آموزنده «مادر من فقط یک چشم داشت»

—————————-

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت; “هم اکنون چه وقت پرسیدن هست؟” ابوریحان گفت; “بدانم و بمیرم بهتر هست یا ندانم و بمیرم؟” عالم گفت; “اکنون بذار بعداً بپرس.” ابوریحان گفت; “دارم می میرم دیگه. همین اکنون بگو.” عالم گفت; “بابا, ما تا انتگرال دوگانه اکثر نخوندیم. حتماً باید ضایعم میکردی؟”

—————————-

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت; “آقا سلوکی, کمک کنین.” آقای سلوکی 10 امتیاز کم کرد و یک راهنمایی کرد. عالم به سوال ابوریحان جواب گفت.

—————————-

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم بلد نبود و سینه خیز از محضر ابوریحان خارج شد.

—————————-

ابوریحان بیرونی در بسترِ مرگ بود. یکی از علما را دید. عالِم در دلش گفت; “باز این می خواد سوال کنه.” و خود را به آن راه زد.

—————————-

ابوریحان بیرونی در بسترِ مرگ بود. به هر کدام از فرزندانش یک چوب داد و گفت; “بشکنید.” شکستند. ابوریحان از صدای شکستن چوب ها سکته کرد و نصیحت نیمه کاره ماند.


گردآوري : بخش سرگرمی پويه

منبع : ( پارس ناز – parsnaz.com )

لينک کوتاه مطلب : https://www.poyeh.com/?p=13479


 

نظر شما راجب این مقاله 0 نظر

خاطره طنز و جالب از ابوریحان بیرونی
برچسب ها
نمایش بیشتر

علی بهادری

علی بهادری ، مدیر سایت پویه

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن